صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٥٤
سر جایمان. خیر قیام لله الان اول کار است به حسب آن چیزى که اهل معرفت مىگویند منزل اول است نهضت. ما خیلى راه داریم الان. آقا ما وارث یک مملکت هستیم که همه چیزش را این مرد به باد فنا داد، همه چیزش را. شما روى هر مطلبى که دست بگذارى، روى هر مظهرى از مظاهر تمدن که دست بگذارى این به باد داده است. به باد داد و فریاد زد که من تمدن بزرگ آوردم. دانشگاه ما را به باد فنا داد، زراعت ما را به باد فنا داد، نفت ما را همهاش تقریباً داد (مىگوید بیست سال دیگر مانده تمام بشود، اینطور که شما مىدهید بله) همه چیز ما را به باد فنا داد. جوانهاى ما را فانى کرد و به باد فنا داد. از همه جنایتها بالاتر از دست دادن نیروهاى انسانى است. انسان است که مىتواند کار بکند و ارزش دارد و الا آب و خاک و اینها ارزش ندارد. انسان ارزش دارد، این انسانیت را سلب کردند اینها، جوانها و نیروهاى جوانهاى ما را به باد فنا داد. این جوانهائى که الان در آلمان آمدند براى نیروى اتمى، از آنها بپرسید (آمدند به من گفتند، شما هم از آنها بپرسید، خودشان هم مىدانند) مىگویند ما را پائین نگه داشتند، نمىگذارند و هیچ اثر هم ندارد کار ما. کار بىاثر و نگه داشتن نیرویى که استعداد دارد و باید ترقى بکند، در یک حدى خفهاش مىکنند و نگهش مىدارند. همه چیز این مملکت را به باد داده است. ما اگر موفق هم بشویم و این تتمه لاشه را بیرون بریزیم باز ده، بیست سال لازم است که همه اقشار ملت فعالیت کنند تا بتوانند این نقیصهها را رفع بکنند. شما بخواهید زراعت ما را برگردانید به حالى که قبل از این افسادات ارضیه بود ده بیست سال زحمت لازم دارد، همه مردم باید دست به هم بدهند، باید زارعین و دهقانها و کشاورزها مشغول کار بشوند و دیگران کمک کنند به آنها. تنها با یک قشر، با یک دولت اصلاح نمىشود.
ملت خواهان برقرارى حکومت عدل اسلامى است
ما امروز مىخواهیم همه ملت را وارد در دولت کنیم، جدا نباشد، همه با هم اعانت کنند، معاون هم باشند نه اینکه یک اجنبى باشد که مردم از آن بترسند، او را نگاه کنند نتوانند با او حرف بزنند. ما یک کسى را مىخواهیم که (البته نمىشود، اینکه من مىگویم مىخواهیم، شبیه است آنهم نه شبیه نزدیک، شبیه بسیار دور) مثل حضرت على سلام الله علیه باشد که زمان سلطنتش (استغفرالله که سلطنت مىگویم) امارت او، امارت شرعیهاش، خلافتش که آنقدر طول و عرض داشت، حجاز و مصر و عراق و ایران و نمىدانم همه اینها را داشت، آنوقت پا مىشد، خودش راه مىافتاد در خانه این زن و آن زن و آن زن. بعد از اینکه خانه یک زنى رفت (به حسب اینطورى که تاریخ نقل مىکند، آقایان نقل مىکنند) و دلجوئى کرد و بچههایش را چه کرد، بعد کارى مىکند که این بچه کوچکها بخندند، یک کارى که آدمهاى متعارف عادى نمىتوانند، یک ماوراءالطبیعت این کار را مىتواند بکند. یک صدائى در مىآورد که این بچه مىخندد، مىگوید اینها داشتند گریه مىکردند مىخواستم با خنده اینها از خانه بیرون بیایم. ما یک همچو آدمى مىخواهیم، نه یک کسى که از سایهاش بترسیم. ما یک حاکمى مىخواهیم که توى مسجد وقتى آمد نشست، بیایند دور او بنشینند صحبت کنند، با او حرف بزنند،